داستان آونگ
درون كليساي جامع پيزا، ايتاليا، در بامداد يكي از يكشنبههاي سال 1581، جماعت زانو بر زمين به نيايش مشغول بودند. كلمات آنها كه زيرلبي و نجواگونه ادا ميشد، تنها اصواتي بود كه در آن تالار مرتفع و آراسته به زينتهاي فراوان شنيده ميشد. فضاي تالار تاريك بود چرا كه از سرزدن خورشيد اندك زماني بيش نميگذشت. فقط اندكي روشنايي روز از پنجرههاي باريك ميگذشت و بر سرهاي خميدهي نمازگزاران ميتابيد
راهبي اين سو و آن سو ميرفت و در سكوت، شمعها را ميافروخت. با تماس هر فتيله با شلعهي مشعل وي، شعلهي ديگري سر ميكشيد و نقشهايي لرزان بر ديوارهاي تاريك ميافتاد. راهب، وقتي به جار بزرگي كه از سقف قاببند آويخته بود، نزديك شد، دست دراز كرد و آن را با ديرك بلندي به سوي خود كشيد. همين كه چراغ را افروخت، آن را رها كرد و جار حركت نوساني آزادانهاي را به جلو و عقب آغاز كرد كه تابندگي آن بر كف سنگفرش مانند آفتابي زودگذر دامن ميكشيد. بیشتر
